خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





شهید عبدالکریمی...

    یا حق...سلام بر شهدا ...

    سرهنگ مقدم از بازنشسته هایی هستند که در بخش پدافند نیروی هوایی خدمت می کردند.
    می گفت : «معمولا از این تصاویر و خاطرات (جنگ )دوری می کنم...اذیتم می کند...جنگ چیز خوبی نیست ...»

    تعریف می کرد از رزمنده ای که ایستاده بود... «کمی نگاه کردم...خدایا...چرا سر ندارد ؟ ...» وخون که به مانند فواره ای از سرش به بیرون جاری بود ...پاک ترین رودها...

    - شهید عبدالکریمی گاهی خودش جلوی خانه را آب و جارو می کرد...روزی مرا کنار کشید وگفت : « ببین ...من قرارِ شهید بشم...فقط چیزی به زنم نگو...»
    می گفت : 
    «معمولا همسرش از زمانی که بر آسمان می رفت، تا وقتی بر می گشت، پشت پنجره می ایستاد و منتظر بود ...»

    فلش بک به خاطرات خودم : 

    [ احتمالا به مانند مادر خودم با ذکر بر لب و تسبیح بر دست...یک بار وقتی پدر برای ماموریت به تهران رفته بود ( احتمالا آماده سازی پایگاه شکاری چابهار )، همان زلزله ی معروف رودبار، آمد...خانه تکان می خورد...در خانه سازمانی های پنج طبقه ی پایگاه شهید نوژه بودیم. تلویزیون جام جهانی فوتبال در ایتالیا را نشان می داد ( دیدار برزیل - اسکاتلند، 31 خرداد 1369 (21 ژوئن 1990) ، شباهنگ ومن، رختخواب پهن کرده مشغول به تماشا بودیم و شقایق خواهر کوچک مان هم چهار دست و پا آن وسط ها می پلکید...ناگهان خانه شروع به لرزیدن کرد. مادر همه مان را به چارچوب راهرویی که به اتاق خوابها می رسید هدایت کرد. کنار جایی که ایستاده بودیم، اتاق کوچکی بود که "انباری" می نامیدیمش."انباری" اتاق کار بابا بود که وقتی از پرواز برمی گشت، احتمالا یاد دوستان شهیدو اسیر را با وررفتن با کیت های الکترونیکی اش می گذراند...بابا دوست داشت مهندس الکترونیک شود، اما پدربزرگ ما یک کارگر پتوبافی بودو گویا دانشگاه درس خواندن خرج داشت.( دو مجله را همیشه پدر آرشیو می کرد" علم الکترونیک" و مجله ی " دانشمند " ) .همین موضوع و علاقه ی بیشتر پدر به خلبانی، در آخر او را به سمت خلبانی اف -4 سوق داد. برگردیم به زلزله ...خانه تکان می خورد و مادر که ما را در آغوش گرفته بودو پدر که ماموریت بود. آنقدر تکانها شدید بود که ماشین لباسشویی که در همان اتاق کار پدر (یا انباری ) بود به دیوار برخورد می کرد...« بوم...بوم...» وبعد مادر چیزی گفت: « یا امام هشتم ! » ...
    این وسط گویا دوباره موضوعی برای پژوهش یافته بودم، با خودم فکر کردم چرا «امام هشتم ؟!»

    زمین لرزه که به پایان رسید. اولین سوالم این بود : « مامان...چرا گفتی یا امام هشتم ؟»

    و مادر گفت : « ببین...خب آدم تو این لحظات به یک جایی متوسل می شود دیگر ...»

    یکی نبود به من بگه که، حالا اون وسط آیا جای طرح مسئله کردن است
    ( فکر کنم آخرش هم در حال فکر کردن به یک مسئله جان دهم...فکر کنید روحم بشود به مانند تندیس " اندیشه گر the thinker " آگوست رودن ! و در همان حال برود به سمت آسمان ! ) 

    آن شب را در اتاق خواب مادر و پدر به صبح رساندیم...من خیلی ترسیده بودم ! ... نمی دانم چرا ...شاید چون خیلی بابایی بودم...یادم هست یک بار که خیلی ماموریت پدر طولانی شد ( شاید هم پرخطر بود و من این را حس کرده بودم ) درِ کمد لباس های بابا را باز کردم، خودم را روی لباس هایش انداختم، بوی بدن پدر به بینی ام خورد و گریستم... من خیلی پدرم را دوست داشتم و دارم ...]

    بازگشت به خاطرات سرهنگ مقدم ...

    تعریف می کردند :
    - خلبان عبدالکریمی، هر زمان که بلند می شد، یک afterburner رو پایگاه می کشید، ازش پرسیدم :  
    « چرا این کار را می کنی خسرو ؟ »
    بهم گفت : 
    « خداحافظی می کنم ...»
    دو بار این خاطره را برایم تعریف کردو هر دوبار وقتی به اینجا می رسیدبغض می کردو چشمایش پر اشک می شدو نمی توانست ادامه دهد...

    پ. ن :
    وقتی یادداشت را دوباره خواندم، ناخوداگاه به یاد امیر سیاری افتادم.( شاید ایشان هم برایم تصویر پدر را رهنمون می شوند، در کنار تصویری که سردار سلیمانی برایم تداعی گر است ... ) 
    چند باری ایشان را در دوران خدمت دیده بودم.و اکنون درود می فرستم به خانواده ی تمام بزرگانی که مشغول به خدمت در نیروهای نظامی مان هستند...خداوند پرعزت تان بدارد. من که یک بچه نظامی هستم و احتمالا این روحیه نظامی همیشه با من همراه باشد... خانواده های نظامی را می فهمم، همین طور حال همسران و فرزندان شان را ... ( در پایگاه های نظامی معمولا همرزمانِ پدران مان را عمو صدا می کردیم و همسران همرزمان را خاله می گفتیم...در همه حال هر وقت کسی ماموریت بود، دیگر همرزمان مسوول رسیدگی به حال خانواده اش بودند ... )  


    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : مادر ,نظامی ,خانه ,اتاق ,پایگاه ,ماموریت ,امام هشتم ,خانه تکان ,سرهنگ مقدم ,
    شهید عبدالکریمی...

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده